love poemes (شعرهای عاشقانه)
Designer: Mohammad Theme
شکایت دریادلان بهانه ساحل گرفته اند دیوانگان قیافه عاقل گرفته اند تکرار دلپذیر سرود همیشه را با خش خش زوال معادل گرفته اند کشتیم،دل نا اهل خویش را ما را به جرم جانی و قاتل گرفته اند یک عده تا قلمرو فریاد می روند یک عده ، آه درد مفاصل گرفته اند دیگر نمیشود به اجابت امید بست درهای باز معجزه را گِل گرفته اند دیوانه یکی دیوانه ای آتش بر افروخت در آن هنگامه جان خویش را سوخت همه خاکسترش را باد می برد وجودش را جهان از یاد می برد تو همچون آتشی ای عشق جان سوز من آن دیوانه مرد آتش افروز من آن دیوانه آتش پرستم در این آتش خوشم تا زند هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق بر خیزد ز جانم خوشم با این چنین دیوانگی ها که میخندم به آن فرزانگی ها به غیر از مردن از یاد رفتن غباری گشتن و بر باد رفتن در این عالم سر انجامی نداریم چه فرجامی؟که فرجامی نداریم لهیبی چو آه تیره روزان بساز ای عشق وجانم را بسوزان بیا،آتش بزن ،خاکسترم کن مسم،در بوته ی هستی،زرم کن! چشم من روشن آخر ای دوست نخواهی پرسید دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید. داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد؟ چشم من روشن ،روی تو سپید. جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر درد(فریدون)مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید. (فریدون مشیری) آخرین جرعه این جام همه می پرسند؛ چیست در زمزمه مبهم باد؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن برگ سپید؟ روی این آبی آرام بلند که تو را میبرد این گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت؛ مات ومبهوت به آن می نگری؟ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این خلوت خاموش کبوترها، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم. من،مناجات درختان را،هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله ها را با صبح، بغض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ وطراوت رادر گونه گل، همه را میشنوم، می بینم من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشه تو بدان این را،تنها تو بدان! تو بیا تو بمان،تنها تو بمان! جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو،جای همه گلها تو بخند. اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز، تنهاتو بگیر، توببند، تو بخواه پاسخ چلچله هارا، تو بگو! قصه ابر هوا را، تو بخوان! تو بمان با من ، تنها توبمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست، آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! (فریدون مشیری)
کلمات کلیدی:
()
کلمات کلیدی:
()
کلمات کلیدی:
()
کلمات کلیدی:
()
| Design By : Theam.TK |

